۱۱ اسفند, ۱۳۹۲ - شعر نو, همه ی مطالب    ۳ دیدگاه

۵۴- اسپند و اسفند…*

red_rose_01

عجب پایان تلخی داشت آن روزی که جانم را

سکوت گریه هایم سخت بشکست و

غروبی نا خوش و دریایِ پُر موجی ز  دردِ رفتنت بر من فرود آمد

نمی دانی نبودت،  پیکرم را چون کمان ابروی تو ، خم می کند هردم

واکنون دست در دستانِ فانوسی پِیِ یک لحظه دیدارت به هر سو می روم رنجور و نابینا

ز  سر بیرون نخواهم بُرد

طلوعِ  زاد روزت را

چُنان اسپند،  بر آتش هراسان می شوم  بی تو

و تو چون ماه اسفندت  حضورِ عید را   بر بوم این دنیا نمایانی

مرا هر شب غمی بی انتها باشد

خدایا جان من  بر شادیِ هر لحظه اش افزون

خدایا خود که می دانی که من هم   رو به پایانم

ولی پایان من،  آغاز خوشبختی، نشان بر   وی

دگر حرفی ندارم بی تو  ای باران

سکوتم بسترِ مرگ است

تو را بدرود می گویم  و  خویشم را به خاکِ سرد،  بسپارم

مرا پایان، چنین باشد فقط رفتن فقط رفتن…

(مجید معتمدپور .  شماره ثبت:۱۲۸۵۹۶۵/۶۳   faryadesokoot.com)   

۲۸ دی, ۱۳۹۲ - شعر نو, همه ی مطالب    ۳ دیدگاه

۵۳- کابوس رسوایی

8dbf7b8780e5dee898eb18d04fb4ea23__07vim3ewml__h

 

از آن روزی که خورشیدِ  وجودت

پشت کوهِ سخت بنیادِ جدایی های این دنیا، نهان می شد

وزان روزی که پیمان غمت، بر سینه ی رنجور من حک شد

زبان، بگرفت و لرزان پای، در گِل ماند و چشمِ شوق، نابینا

سرودم با سکوتی همنوا در تار و پودِ چنگ تنهایی

به باغ آرزویم نوگُلی پُر خار، از رفتن

و اکنون روزگارم تلخ، با هر لحظه مُردن می شود هر دَم

نفس، کابوس رسوایی

و هق هق، رنگ تردیدی به بومِ تیره ی نقاشِ نومیدم زَنَد گاهی

دگر جا مانده ام از کاروانِ زیستن، بی تو

دگر من ماندم و یک کوله بار از نفرتی همراه با زخمی

که هرگز مرهمی ناید سراغش تا اَبَد، آری

و مُردن، آرزویم بود و اکنون

روزگارم تلخ، با هر لحظه مُردن می شود هر دَم…

(مجید معتمدپور   شماره ثبت:۱۳۶۵۲۴۳/۹۵  faryadesokoot.com)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.۱:

کاری کردم نفرت پیدا کنی، می دونم یه روزی به خاطر کارم  به نیکی ازم یاد خواهی کرد…

پ.ن.۲:

میثم جان، وقتی شنیدم حالت خوب نیست، دنیا رو سرم خراب شد، خودم پشتتم نگران نباش، می دونم که زود زود خوب میشی

(چشم مردم، بلاهای طبیعی، حرف و حدیث و بدیهای دنیا نمی تونه ما داداشا رو  از هم جدا کنه، حتی این بیماریهای سختی که هر چند وقت یکبار میاد سراغمون)

پ.ن.۳:

بارالها تو چنان کن که در این دِیر خراب…..نردبانِ دو  سه تَن، پست تر از خود، نَشَویم

پ.ن.۴:

کامنت ها تایید نخواهد شد

۵۲- آخرین راز… *

اشک

 

خداحافظ  ای  آسمان و زمین            خدا حافظ  ای مرد  تنها نشین

خداحافظ  ای بُغض در سینه ام         خداحافظ  ای شوق آئینه ام

خداحافظ ای اشک بی همزبان          خداحافظ ای ناله ی بی نشان

خداحافظ ای کوچه ی انتظار            خداحافظ ای سبزه در سبزه زار

من و شام تاریک و تنپوش درد        من و اشک پنهانی و روی زرد

 من و ساحل خشک و دریای غم        من و روزگاری که تنها شدم

من و تیر تهمت، که جانم گرفت        همانجا زبانش امانم گرفت

من و پیچ و خمهای راهی خموش     من و هق هق و اسب رفتن، چموش

خداحافظ ای بال پرواز من               خداحافظ ای آخرین راز من

خداحافظ ای آخرین یادگار               خداحافظ ای روزها  بی قرار

خداحافظ ای ماندنِ بی صدای           سلام ای رگ و تیغ و جَستن  ز  جای

(مجید معتمدپور   شماره ثبت:۶۵۸۹۵۲/۸۵   faryadesokoot.com)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا واگذارم کردند به تو و اکنون خود، مرا قضاوت کن

دیگر بازگویی آنچه در خاطراتِ گذشته پیش آمده  بی فایده است و گناه من بی گناهی بود

چه دردی است ؟ خوب هم که نباشی ،  با بدی، نیک جلوه کنی بهتر است

خدایا اگر نیتم بدی بود با بدی بمیران و اگر خوبی بود نگاه ها را بیناتر گردان

دیریست دستم از آسمانت کوتاه است و می دانی که آرزویم وصال توست

اگر می خواهی آتشی هم بر فروزی بر فروز  که هیچ چیز مرا از این راه رفتن، باز نمی دارد

خدایا بی تابی مکن، خواهم آمد

آغوشت را باز کن که من هم بی تابم…

می آیم آنگاه که هیچ کس انتظارش را ندارد…

خدایا می لرزم از ترسِ بودن، می ترسم از شروع و دل سپرده ام به پایانی که در راه است

درونم را دیده ای، اگر جفایی روا داشتم به من باز گردان و اگر اینگونه نبود، تنها شادی دوستانم را فزون کن…

جامه ای سپید و بلندایی به اندازه کَرَمت می خواهم

و اتاقی به اندازه ی قامتم و دَمی بی بازدم و عمری به کوتاهی افتادن برگی به زمین…

خدایا بی تابی مکن، خواهم آمد و تو را خواهم دید…

خیلــــی زود…

 

۵ آذر, ۱۳۹۲ - همه ی مطالب    ۱۱ دیدگاه

۵۱- شام آخر…

42928_467

 

ناگهان بر در  این خانه بکوفت

دست سنگینِ غم خاطره ای تلخ و کبود

شعله بر دامن و دل، سوخته در راه و غریب

گشتم از قافله، دور

خاک عالم به سر و سر به بیابان و نسیم

بوی عطر از گل ماندن بگرفت

من که پرواز، به دل بود و به جان

حال در حسرت یک جرعه سقوط

مانده ام در دل میخانه ی درد

گونه می سوزد از آوار پُر از آتش اشک

شاید این بار به دار

شاید این بار به زهر

شاید از بام به خاک

شاید از عرش به فرش

هر چه باشد سخن از بودن نیست

هر چه می بینم از آئینه ی بودن ، دورم

وقت کوچ است،         از این دشت زمستانی و سرد

فرصتی نیست دگر

و به کوتاهی اُفتادنِ برگی به زمین

نور رفتن ز دل پنجره، اکنون پیداست

شام آخر، اینجاست…

(مجید معتمدپور   شماره ثبت: ۶۵۸۴۹۸/۲۴   faryadesokoot.com)

 

 

 

Pages1234567...14«